ناراحتی عید سالهای دور...
اول راهنمایی را خوب در خاطر داریم... پیک نوروزی آن سال رنگ بنفش داشت و خیلی هم بزرگ نبود...(مثل برخی مجله های امروزی)...و بر خلاف اکثر بچه ها که سالهای ابتدایی و راهنمایی درس بسیار خوبی دارند و هر چه بالاتر میروند بدتر میشوند، قربانش بروم خودم عکس مابقی فرزندان ایران زمین بودم ... هر چه پیش میرفتیم بهتر میشدم....این یعنی اینکه در اوایل سالهای تحصیلیمان اصلا علاقه ای به درس نداشتیم و آرام آرام علاقه ای پیدا شد و ما شدیم آنکه باید...
یادمان هست هیچ وقت این پیک های مسخره را پُر نکردیم... باور کنید هیچ وقت
همیشه با خودم میگفتم :
اون چند روز آخر پُرش میکنم..آره بابا...لزومی نداره هر صفحه رو یه روز پُر کنی...
خیلی وقتها هم که جو گیر می شدیم و تصمیم به نوشتن پیک می گرفتیم فقط قسمتهایی مثل نقاشی و رنگ آمیزی و شاید ادبیاتش را پُر می کردیم
خاک بر سرمان که یک آبجی از خودمان بزرگتر هم نداشتیم تا پُر کردن پیک نوروزی را زحمت بکشد
همه داشتند و با پیکهای پُر شده به مدرسه می آمدند...
شاید تصورش سخت باشد که هر بار نگاه کردن به این مجله منحوس،چقدر استرس را بر من وارد میکرد،جدا از این پیکها مشقهای بیش از نُرم معلمان بیسواد بود که با انجام ندادن هر کدامشان باید دستهای مبارک را برای نوازش خطکش و شیلنگ آماده می کردیم.
حالا روزی چندین دفترچه (شناسنامه ساختمان) از آن شلوغتر را پُر می کنیم و وقت هم اضافه خواهیم داشت

از راست: داداش حسین - مهدی - ...... - فاضل
تقدیر بر آن شد تا ایام نوروز را بیش از اندازه میزبانی کنیم...اما مجالی آمد و سفری مهیا شد به کرمانشاه،جایی که یکی از میهمانان حاضر در بیت در آنجا ساکنند...مهدی را می گویی،همان پسر دایی مان که گه گاه قدمی به کاشانه می گذارد.
مهدی را برداشته و همراه با حسین و فاضل ،پسر آن یکی دایی دیگر که داریم
در اواسط راه به کنگاور رسیدیم سری به معبد آناهیتا زدیم و هکسی به یادگار...
این داستان ادامه دارد...
می خوای بگی خسته ام.؟...
از رحمت خدا نا اُمید نشوید...سوره زمر
میگی هیچکس از درد دلت خبر نداره؟؟
خدا حائل است میان انسان و قلبش...سوره انفال
چی گفتی؟؟؟؟؟....گفتی کسی رو نداری؟؟؟
اینبار خدا میگه...ما از رگ گردن به تو نزدیکتریم...سوره ق
نگو که خدا فراموشت کرده...بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را...سوره بقره
همین...
وحید ... سوار بر مرکب خودکامگی
لطف خدا شامل حال ما شده بود تا ایشان و همسر گرامیش میهمان سفره همیشه پهن مادر باشند و سعادت همنشینی شان نسیب این بنده سراپا تقصیر شود و ایشان از روی وظیفه و از آنجایی که سالی زودتر از ما همسر یافته بودند لب به نصیحت گشایند و بیان افاضات که میان دوستان و نزدیکان و فامیل حد و مرزی قرار بده و این دست رفت و آمد ها را مدیریت کن...از دیگر بیاناتشان صرفه جویی و عدم اصراف در خرج کردن بود که الحق و والانصاف برای اولین بار احساس کردم چیزی برای گفتن داشته و طفل معصوم مکان برای بروز درونیات یافت نکرده است.
آنقدر کلمات قلمبه را به زیبایی کنار یکدیگر گذارده بود که بیشتر از آنکه درگیر حرفهایش شوم،مبهوت کلماتش شده بودم...به خاطر سپردن این کلمات ثقیل دشوارتر از فهمیدنشان بود.....چه عذابی کشیده بود این خاله پسر...
بحث جمع کردن پول به اوج خود رسیده بود که بابا هم از این آب گل آلود ماهی کهنه ای گرفت و گریزی بر خرج کردهای چند ماهه اخیرم زد...کمی سر مبارک را پایین انداخته و خود را به مسیر هایی چون کوچه علی چپ زدم تا از موضوع دور شویم
اما اینبار وحید بود که ول کن ماجرا نبود،...لا کردار انگار منتظر همین لحظه بود که آتش نصایح الحیَل خود را افروخته دارد و چند نمونه از خرج کردهای ما را برای جمع حاضر بزرگنمایی و بیهوده واری جلوه دهد تا نظر لطف همیشگی همگان را از سمت ما....به سمت خود برگرداند و چهره خسیس الگدایی خود را به وسعت الارزاقُ فی الطوایف تغییر دهد
اصولا" وقتی موتور کلمات قلمبه اش داغ می شود دیگر باید گفت:...........( فرهنگستان ادب کیه؟...آقا وحید رو بچسب)
آنشب بر وفق مراد وحید گذشت و در آخر هم قبل از خروج از بیت فرمودند: از دست ما ناراحت نشی،وظیفه ما که دو روزی بیشتر از شما زندگی کردیم همین نصیحت کردن و روشن سازیه
راست هم میگفت،تنها دو روزی بیشتر از ما زندگی کرده بود و اینگونه می کرد...وای بر دوسال و بیشتر ها
گذشت تا با خبر شدیم اتوموبیل خریداری نموده اند....اما چگونه؟
از آنجایی که سر رشته ای در خرید ماشین نداشت،به یکی از دوستان به اصطلاح جانش رو انداخته بود که،... فلانی ،برایمان ماشینی در خور دریاب...و آن ننه مرده هم ماشینی خریداری کرده بود که چه ماشینی و عجب در خور!!!!!
خبر آمد وحید خان در مسیری که با دست فرمان نابشان طی می کردند پولوس بریده و در راه مانده اند...
اینجاست که باید گفت:
میرسد از تو به ما هر چند گاهی ای وحید از زمین و آسمان هر چند کاهی ای وحید
ترسم از روزی که آید بر سرم الطاف تو از لطایف تا حیَ ل هر چند چاهی ای وحید
شب به خیر کوچولو
آن روزها را به خوبی به یاد دارم و همیشه به شیرینی از آن یاد میکنم....روزهایی که بزرگترین لذتمان به پایان رسیدن روز بود و از آن شیرینتر آمدن روز دوباره
مادر اصولا" زیاد رادیو گوش می دهد...آن روز ها هم
یادش به خیر،پدر شبها دیر می آمد و ما منتظر آمدن او،...رادیو روشن بود و همزمان که برنامه "شب به خیر کوچولو" پخش میشد،آرام آرام خوابمان میگرفت و این دستِ نوازش و بوسه پدر همراه با استشمام عطر سرمای هوا بر صورتش بود که ما را بیدار میکرد...دستانی که با افتخار بوسه میزنمش به خاطر تمام رشادتهایش در هشت سال جنگ تحمیل شده بر این مردم پاک...به خاطر آبیاری درخت نظام اسلامی با جوانی خویش...همان ارزشمندترین داشته اش...
چیزی که بیش از همه من را با خود به این لحظاتِ در یاد ماندنی برده و از مشاهده اش بسیار لذت میبرم دیدن کارتون های معروف آن روزگاران است.
در این میان کارتون هایی مثل آنت که از موسیقی آن بیش از هر آنچه تصور می کنید لذت می برم و همچنین بچه های مدرسه والت
و
لوک خوش شانس...باخانمان...ای کیو سان...چوبین...ُالک و وُلک...کلانتر...گوریل انگوریل...زبل خان...گالیور...و برنامه عروسکی هادی و هُدی
"شعر شب به خیر کوچولو"،همین صدایی که از وبلاگ به گوشتان می رسد...
باز هم وحید...

اینبار ما بودیم و بانوی اول و آخر خانه آینده مان
قرار بر آن بود تا میهمان خانه وحید خان باشیم،اینبار فکر آینده نگرمان هر چه به خود فشار آورد نتوانست شرایطی را تصور کند برای پیش آمدن پیش آمدی مایه ی آبروریزی و سر افکندگی ما در برابر بانو.
خاک بر سرش نکنم با این سیستم برنامه ریزی و حساب و کتابش...
صبح به قصد خرید و تفرج در بازار گام در خیابان نهاده بودیم که تماسی از مادرمان دریافتیم که وحید خان طی پیام کوتاهی درخواست تماس با ایشان را اعلام داشته و فرموده بودند چرا گاهی با ما تماس نمیگیری تا اگر کاری با تو داریم طی همان تماس اعلام کنیم؟؟
خلاصه....با ایشان تماسی گرفتیم و به همین ترتیب به میهمانی شام دعوت شدیم...من و بانو در خانه او و همرش
شب شد...
من و بانو بعد از خیابان گردی و خرید و غیره جات به سمت خانه وحید خان حرکت کردیم...
زنگ خانه را که به صدا در آوردم بی درنگ و بی آنکه از نام نشانمان سوالی دریافت شود درب باز شد و ما متعجب از وضع موجود،وارد شدیم...این ماجرا دو حالت را بیشتر نشان نمیداد،یا بیش از اندازه منتظر حضور ما بودند و یا از فرط به صدا در آمدن زنگ ،کلافه شده و بدون سوال درب را باز کرده بودند
حدسمان درست بود...
وقتی وارد خانه کوچکش شدم متوجه حضور جمعیتی بیش از هر آنچه میتوانید تصور کنید شدم،همه بودند
همه آنهایی که من میشناختم و نمیشناختم...بانو نگاهی به من و من نگاهی بر زمین
بی انصاف انگار تمام طایفه خودش و همسرش را یکجا جمع کرده بود برای تماشای من...وحید را می گویم،این خلقت خارق العاده خداوندی
چندین ثانیه من و بانو ایستاده و به جماعت ایستاده تر از فامیل وحید نگاه می کردیم...
بانو: (به آرامی و با لحنی که نشان میداد در آینده برایمان دارد گفتند) چرا نگفتی همه فامیلتون اینجا جمعند؟
حرفی نبود برای گفتن...اما آنچه بعد بدست آمد این بود که وحید خان ،این نقش اول تمام داستانهایمان یک تیر و هزاران نشان کرده و اگر ما را به حکم عروس و دامادی دعوت کرده اند،دیگری را به واسطه ختنه سوران کودکشان و آن یکی دورتر را به واسطه خواستگاری از دخترش برای آن یکی عموی وحید و دیگری را چون مدتی پیش افسردگی داشت و خلاصه هر کدام را به دلیلی دعوت کرده بودند وآنچه به چشم نمی آمد من بودم و بانو و دلیل بودنمان...
بماند که چندین نفر هم بعد از ما آمدند...
خُب تالار میگرفتی ...
باز باران...

بادهای سراسیمه دار و خنکای هوای غروب،دانه دانه برگهای زرد زمینی و سرمای وجود گرمِ همنشینان قدیمی خبر از شروع فصلی میدهد که تازگی را با خواب مرگ درختان نوید میدهد.
فصل می آید با پوششهای پاییزی و شروع مدرسه کودکان امروزی...دوستت دارم پاییز
چرا دلمان هوای همان شعر قدیمی را کرد،باز باران با ترانه را که معمول بود در بهار،اما دل ما هوایی هوای سرد پاییز ، یاد باز باران کرده و تمنای خواندن دارد.
اجابت کن خواست دل را و بخوان که: باز باران...با ترانه
هوای راه رفتن دارم،هوای خانه چه سنگین است...همان شلوار جین دودی رنگ را به پا میکنم و آن کُت چرمین که دوستش داریم...به خیابان می رویم و سر به پایین ، بلند بلند گام بر میداریم،همانند چندین سال گذشته
هوا هنوز هم سرد است،نم نمکی باران می آید و ما نیز بدمان نمی آید زیر باران قدمی بزنیم...چقدر دلمان هوای تعریف با شخصی را دارد
باز هم که آن یکی را برداشتی از سخنانم...! منظورمان یکی چون برادرمان...یا دوستان جان چونان آن یکی بلند قد و برادر دیگری از گرد صورتان شکم دار...صالح را می گوییم،هم او که کم هم برایش زحمت نداریم
اصلا چه اصراریست بر تعبیر تاهل خواه از سخنانمان...؟ چرا همیشه آنطرفی را که نمیخواهیم میگیرید؟؟؟
اینبار پیش دستی کردیم در بیان موضوع تا در کامنتهای آتی ، مطلبی مبنی بر هوا و هوس و غیره و غیره نخوانیم.....همین
کجا بودیم؟؟
آآآهان...اما کسی یافت نشد به جهت شنیدن حرفهای دل...حرفهایمان مانده بر دل،هنوز هم آزارمان می دهد... سنگینیم،نه از شدت نفخ،که از افزایش زخم... گوشی نیست؟...ما دلمان فریاد می خواهد،آن هم گوش خراش
یاری نیست؟؟؟...صالح...یاسر...کجایید برادران؟؟
یکی با ما از کوچکی ما و بزرگی او سخن بگوید
باران تمام شده بود و راه اما بسیار...شوق رفتنی نبود و مرکبی نیز...به ناچار بدون شوق حرکت،راه می رفتیم در خیابان خلوت...
مزاحمی بر گذران وقت من...
کلاس به پایان رسیده بود و چند نفری از شاگردانِ مشتاق به کار مدام می خواستند همراهمان باشند در هرسرکشی از ساختمان...این لا به لا، صدای مهدی نیز به گوش میرسید..."سجاد جان نری که کارت دارم،چایی هم آمادست...خودت بریز"...دستی به کف و آب آشنا میکنم و چای میریزم ، می نشینم روی همان صندلی...همان همیشگی... آرام آرام چای می نوشم...چه "لذتی" ....دوستش داریم این احساس گرمای بینی با بخار چای...
کار مهدی زیاد مهم نبود و حالا بدمان نمی آمد کمی راه برویم،مرکب تازه را کمی جا به جا می کنم تا از حوادث معموله ی شهر در امان باشد...هوا هنوز هم سرد است،همان سرمایی که بسیار دوستش داریم...سر به پایین دارم،مثل همیشه...مدام به انجام کاری فکر می کنم که احساس می کنیم در انجامش قصوری داشته ایم...نتیجه ای حاصل نمیشود
چیزی باعث می شود نهایت لذت را نبریم،نمیدانم چه مرگیست که مدتیست بر جان دارم و در هر کیفور خانه ای هم که می رویم،احساس نهایت لذت را نداریم...
هوا تاریک شده است...سایه ام اما گاهی جلوتر و گاه آن دورتر...عقب می ماند...سرگرمی جالبی شده است...گاهی هم نیم نگاهی به اطراف تا مبادا شخصی از دور به این بازی کودکانه بخندد...
در میان انبوه افکار مزاحم، در لا به لای افکار دلخواه...این صدای بانویی بود که من را با نام کوچک صدا میزند...می ایستم و هر چه به عقب نگاه می کنم انسانی که صاحب آن صدا باشد را نمی یابم...صدا اینگونه تکرار می شود که:
"آقای نمازی،اینطرف...تو خیابون"
به خیابان اما که نگاه می کنم بانویی سوار بر خودرویی که هر چقدر هم کم اهمیت باشد،از خودروی ما بهتر است سوار و از دور دستی به نشانه آشنایی تکان می دهد،کنجکاو می شوم که این کدامین بانوییست که به هر طریق کار و کلاس و غیره ما را می شناسد؟
راست و چپ خیابان را نگاه می کنم و آرام گام بر میدارم و ابروهایم را کمی در هم کرده و صدایی صاف میکنم...بانو به من نگاه می کند،دست چپم را به آرامی بر پشت شلوارم می برم و اُورکتمان را کنار داده ، گوشه کمر را گرفته و کمی به بالا می کشم،این همان تیک عصبی ایست که میان چندین تیک، بسیار تکرارش می کنیم...بانو باز هم نگاه کرد...ساعت را نگاه میکنم، بر منوال همان عادات همیشگی...گوشه چپ ابروی چپمان را بالاتر داده و دست راستم را میان موهای پشت سرم که به پشت موی معروف است برده و کمی گردن را به بالا داده تا سومین عادت عصبی را نیز به اتمام رسانیده باشیم...اینبار بانو نگاهش را بیشتر کرد...شاید شک کرده بود که من همان باشم....شاید
حالا کنار همان خودرو و بانوی سوار بر آن ایستاده ایم،نه...شاید چند لحظه قبل تر بانو پیاده شده بود....شاید ،نمیدانم،اصلا" مهم نیست...حس غریبی مرا به سالهای دور میبرد،به روزگاری که تئاتر بازی می کردم و اطرافم پُر بود از این نوع نگاه...چشم بر چشممان دوخته بود...خجالت کشیدم،سرم را پایین انداخته و کمی گردنم را به چپ حرکت می دهم و همزمان میگویم:
"من رو با اسم کوچیک صدا زدید...شما؟؟؟؟ "
یک تک خنده جواب میدهند،یک چند تایی دیگر نیز...انگار کوچکیست برابر بزرگی در اموری خاص،صدایشان به لرزه افتاد و عذر خواستند به جهت بیان نام کوچکمان...مهم نبود،می خواستم بدانم من را از کجا و چگونه می شناسند
اینبار سر به بالا آورده و نگاهشان می کنیم،انگار در این سر به پایین بردن و بالا آوردن چهره شان تغییر کرده بود،می شناختمش....اما که بود؟؟
" من لیلا سلطانی هستم،به خاطر آوردین؟؟ "...

مثل همیشه دیرتر از همه به خانه رسیدم (همه یعنی همان بابا و مادر ) و باز همانند هر روز نهار خورده شده بود و چیزی هم برای ما آن گوشه،داخل سفره،مثل همیشه روی زمین،کنار میز نهار خوری خانه...
گرسنه بودم،بیشتر از هر روز،اما میلی برای خوردن غذا نبود،چرا سعی میکنی نارحتیتو باز پنهون کنی؟...ظاهر من اونقدر شاد و سر حال هست که همیشه لطف اطرافیان رو در محل کار و بیرون از خانه خریدار میشه...سعی میکنم با همه خوب برخورد کنم،با صدای بلند و پُر انرژی سلام بدم،همه رو تحویل بگیرم،دست تمام دوستایی رو که با لطف به سمتم دراز میشن محکم فشار بدم و خوشحالیمو از دیدنشون بلند تر بگم
اما مگه میشه آدم از کسی دل نگیره...منظورم همون ناراحت شدنه،باز هم لبخند میزنم و با بازی کلمات سعی می کنم اطرافیان رو از ناراحت شدنم با خبر نکنم،خوشبختانه انگار باز هم فریب خوردند،متوجه ناراحت شدنم نشدند...شاید از جنبه بالای من برداشتی کرده و بزرگتر از حد معمولش می کنند!
چقدر موسیقی وبلاگم رو دوست دارم،چقدر آرومم می کنه...چقدر بده در مورد آدم بد فکر کنن،وقتی خودت ایمان داری که چیز دیگری هستی...
نه...خواهش می کنم این فکر رو نکنید...مغرور هستم،خیلی خیلی زیاد،اما در رفتار بسیار خوش برخورد...با تمام آدمایی که اطرافم از بزرگان جمعند،گاهی کوچکی، حرفی می زند و آتشی در دل روشن می کند که گرمای آن تنها جگر انسان را می سوزاند و بس...
گاهی به این فکر میکنم که چگونه خواهند پاسخ داد به این همه توهین و تهمت و تحقیر...تحقیر؟؟؟...تحقیر من؟؟؟؟!!!!!
من که با تمام کوچکیم نگاه تعجب انگیز اطراف را به خود جلب کرده ام...تو مرا تحقیر میکنی؟؟؟!!!
چقدر ، خنده دار است...